از زمانهای دور شاید از دوران کودکی در گوشه های فراموش شده مغز من آرزوی داشتن این مزرعه وجود داشت و ناخودآگاه در زندگی دنبال این آرزو بودم، تا زمان کم کم این شرایط را آماده کرد.
روزی در سال 1382 در تهران خسته از گرفتاریهای کار تصمیم به گردش در باشگاههای اطراف تهران راگرفتم و با دخترم، پسرم و همسرم که نقش زیادی در این تصمیم داشتند به باشگاهی در جاده ساوه رفتیم و شخصی که بهرامی نام داشت را ملاقات کردم، بسیار زرنگ بود و با حرافی توانست مادیان سمندی را به ما بیندازد او در ان زمان فکر میکرد که سال دیگر مادیان را به نصف قیمت دوباره از ما میخرد ولی به تنها چیزی که فکر نمی کرد این بود که فصل جدیدی را در زندگی من باز خواهد کرد و من همیشه از آن مرد دلال اسب متشکرم چون مرا به آن چیزی که دنبالش بودم رسانید. مردم همیشه نا آگاهانه در زندگی کنجکاوی می کنند ولی خیلی کم به آن روش زندگی که خداوند برای انها در نظرگرفته می رسند!
ادامه مطلب: داستان مزرعه شریف